سفارش تبلیغ
صبا
بارالها ! شکستگی ام را جز لطف و مهر تو درمان نمی کند ... آتش درونم را جز دیدارت خاموش نمی سازد و درد اشتیاقم به تو را جز نگریستن به چهره ات، بهبود نمی بخشد . [امام سجّاد علیه السلام ـ در نیایشش ـ]
noghteoj
 
ذهن آرام


آنان که از اتفاقات ناگوار زندگی خود چیزی نمی آموزند، وجدان هستی را مجبور می کنند تا آن اتفاقات را تا آنجا که نیاز باشد تکرار کند،
تا آن چیزی را که آن اتفاقات ناگوار می خواهند آموزش دهند، یاد گیرند.

آنچه که نفی می کنی تو را شکست می دهد و آنچه که قبول می کنی تو را تغییر می دهد...

 

https://telegram.me/zehnearam

??چقدر کنترل زندگی خود را در دست دارید ؟??

این شش سوال را جواب دهید تا بدانید

1- چه می خواهم؟

2- برای به دست آوردن آنچه می خواهم اکنون چه کاری انجام می دهم؟

3- آیا با آنچه انجام می دهم چیزی که می خواهم را به دست می آورم؟

4- اگر اینطور نیست، آیا کار دیگری هست که بتوانم انجام دهم؟ چه انتخاب های دیگری دارم؟

5-کدام راهکار را دوست دارم اول انجام بدهم؟

6- برای رسیدن به خواسته خود چه موقع می خواهم دست به عمل بزنم؟ و برای آن چه طرحی دارم ؟

بر گرفته از کتاب ویلیام گلسر
تالیف :دکتر علی صاحبی
انتشارات دانژه

 

https://telegram.me/zehnearam

 



کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط سیده خدیجه سعادتمند 95/1/28:: 12:1 صبح     |     () نظر
 
تقویم مخصوص رایانه شمیم یار




تقویم دسکتاپی شمیم یار


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط سیده خدیجه سعادتمند 95/1/27:: 11:37 عصر     |     () نظر
 
وقتى از پست و مقام فرارى شدم

اینجا شهر بصره است و دیروز باران زیادى آمد و دیوار خانه من خراب شد. من مى خواهم آن را تعمیر کنم.
مى روم تا کارگرى را پیدا کنم که بتواند این کار را انجام دهد. نگاهم به جوانى مى افتد که در گوشه اى نشسته است. او وسایل کار را کنارش گذاشته است. به پیش او مى روم و از او مى خواهم که به خانه ام بیاید و دیوار خانه ام را تعمیر کند.
او همراه من مى آید و شروع به کار کردن مى کند، او زحمت زیادى مى کشد و عرق مى ریزد. او سیمایى نورانى دارد و معلوم است جوان مؤمنى است.
غروب مى شود و کار دیوار تمام مى شود، من مى خواهم به او مزد زیادترى بدهم، او قبول نمى کند. با من خداحافظى مى کند و مى رود.
فردا من با خود مى گویم چقدر خوب بود با این جوان بیشتر آشنا مى شدم به دنبالش مى روم; امّا او را نمى یابم. سراغش را مى گیرم. مى گویند: او فقط روزهاى شنبه کار مى کند و بقیّه هفته را مشغول عبادت است.
من تا هفته بعد صبر مى کنم، شنبه فرا مى رسد سراغش مى روم; امّا او را نمى یابم. پرسوجو مى کنم، مى گویند: بیمار شده است.
سراغ خانه اش را مى گیرم. به دیدارش مى روم، تنهاىِ تنها در گوشه اتاق خوابیده است. سلام مى کنم، چشم باز مى کند، جواب مى دهد و مرا به جامى آورد. او تعجّب مى کند در این روزگار غربت من به دیدارش رفته ام.
از او مى خواهم خود را معرّفى کند، او مى گوید: اسم من قاسم است، پسر خلیفه جهان اسلام هستم.
باور نمى کنم! یعنى تو همان فرزند گمشده خلیفه عباسى هستى!!
من شنیده بودم که پسر خلیفه از بغداد فرار کرده است. دوست داشتم از زبان خودش سرگذشتش را بشنوم. از او مى خواهم تا برایم شرح دهد.
او ناىِ سخن گفتن ندارد، با صدایى ضعیف برایم چنین مى گوید:
آرى، من پسر هارون، خلیفه عباسى هستم; امّا وقتى فهمیدم که این حکومت، حکومتِ طاغوت است تصمیم گرفتم شریک ظلم و ستم نباشم.
بعد از مدّتى فهمیدم که حق با شیعیان است و من باید پیرو راه على(علیه السلام) باشم، براى همین شیعه شدم.
پدرم مى خواست مرا با حکومت بفریبد تا از عقیده خود دست بردارم. او بزرگان حکومت را جمع کرد و حکومت کشور مصر را به من داد و قرار شد تا  من فردا به سوى مصر حرکت کنم.
نیمه شب که فرا رسید من از بغداد فرار کردم. شبانه راه زیادى آمدم تا مبادا گرفتار مأموران حکومتى بشوم. هر طورى بود خودم را به بصره رساندم. در این شهر به کارگرى مشغول شدم و امروز هم روز آخر عمر من است.
اشک در چشمان من حلقه مى زند، از آزادمردى این جوان تعجّب کردم. کاش من او را زودتر مى شناختم.
در این هنگام او دست مى برد و یک انگشتر قیمتى را از دست خود بیرون آورده و مى گوید:
ــ رفیق! من یک وصیّتى دارم آیا قول مى دهى به آن عمل کنى؟
ــ آرى، حتماً انجامش مى دهم.
ــ آن شب که از بغداد فرار کردم، فراموش کردم این انگشتر را به پدرم بدهم، از تو مى خواهم به بغداد بروى، روزهاى دوشنبه، مردم مى توانند به دیدن او بروند، تو نزدش برو و به او بگو: پسرت قاسم این انگشتر را فرستاده است تا مالِ خودت باشد و روز قیامت خودت جواب آن را بدهى!
ــ چشم.
ــ از تو مى خواهم تا ابزارِ کار مرا بفروشى و برایم کفنى خریدارى کنى.
نگاهم به چهره قاسم بود و دعا مى کردم که شفا بگیرد. ناگهان دیدم او مى خواهد از جاى خود بلند شود; امّا نمى تواند. مرا صدا زد و گفت: زیر بغل مرا بگیر و مرا بلند کن!، مگر نمى بینى آقا و مولایم، على(علیه السلام) به دیدنم آمده است.
من او را از جا بلند کردم، سلامى به آقا داد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.

1395/23/1

https://telegram.me/khodamian


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط سیده خدیجه سعادتمند 95/1/25:: 9:41 عصر     |     () نظر
 
سفر بى پایانم آرزوست

تو سرمایه بزرگى دارى و باید تا فرصت دارى با این سرمایه تجارت خوبى را انجام دهى.
تو باید بهترین بازار و بهترین خریدار را بشناسى و از تجارتى که با ضرر همراه است دورى کنى. تو باید توشه اى براى سفر ابدى خویش تهیّه کنى زیرا که راه بسیار طولانى است!
دقیقه ها که سرمایه زندگى تو هستند، کم و کمتر مى شوند، در واقع، عمر تو دارد لحظه به لحظه کم مى شود. چرا براى خودت فکرى نمى کنى؟
تا کى مى خواهى در فکر دنیا و آب و خاک باشى؟ ارزش عمر تو از همه این ها بالاتر است تو باید عمر خود را صرف چیزى کنى که بى نهایت باشد.
آیا سخن مولایت را شنیدى که گفت: آه از توشه کم و راه دور و طولانى!
اگر هدف على(علیه السلام)، بهشت بود پس چرا این چنین سخن مى گوید؟ او توشه بهشت را داشت. او مى خواست به ما یاد بدهد که بهشت مقصد ما نیست، بهشت یک منزل است، راه ما بى پایان است و براى همین هر چه توشه برداریم، باز هم کم خواهد بود. هر چیز در مقابل این سفر بى پایان، کم بها و بى ارزش است.
تو باید متوجّه این راه طولانى بشوى که پیش روى توست، تو باید از آن استعداد بزرگى که خدا به تو داده است، باخبر شوى.
تو باید کارى کنى که همه لحظات عمر تو مفید باشد، خوابیدن، خوردن، رفتن و آمدنت، همه باید حرکت و عبادت باشد. پاى تو همواره باید پاىِ رفتن باشد.
اگر فریاد على(علیه السلام) را شنیدى دیگر فرصت ندارى بازى کنى، فقط کسانى به بازىِ دنیا مشغول مى شوند که هدفى آسمانى ندارند.
یادت هست وقتى بچه بودى به بازى مى رفتى، چگونه براى عروسکى یا توپى گریه مى کردى. وقتى بزرگتر شدى دیگر به عروسک و توپ وابستگى نداشتى. زیرا هدفِ والاترى را پیدا کرده بودى و به دنبال آن بودى.
وقتى هدف تو تغییر کرد دیگر توپ و عروسک براى تو جاذبه نداشت. خوب نگاه کن، بعضى ها با این که بزرگ شده اند به توپ بزرگترى مشغول شده اند، اگر چه این توپ به بزرگى کره زمین باشد!
گروه دیگر اسیر این توپ بزرگ نشده اند زیرا مى دانند که این توپى بیش نیست و هدف آنان نمى باشد.
تو کار بزرگى دارى، باید زاد و توشه براى خودت فراهم کنى، تو سفرى به طول ابدیّت در پیش دارى.
سرگرمى و بازى براى کسى است که کارى ندارد، هدفى و انگیزه اى ندارد، تو که به ضیافتى بزرگ و ابدى دعوت شده اى، باید به فکر آنجا باشى.

دکتر مهدی خدامیان

https://telegram.me/khodamian


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط سیده خدیجه سعادتمند 95/1/22:: 12:29 صبح     |     () نظر
 
نوشته های یک مادر به مناسبت روز مادر

اگه بگم طی چند روگذشته بالغ برصد تا پیام و... از قول تهمینه میلانی و سیمین بهبهانی در راستای رها کن بچه رو، زندگی خودت رو عشقه، دریافت کردم دروغ نگفتم!

متن همشون هم نزدیک به هم! به خودت برس مادر جان،بچه رو رها کن، گاهی لاک قرمز بزن،خودت رو ببر بیرون شام،برو سفر،چمدونت را بنداز رو کولت برو، برو کوه،دشت،نذار پژمرده بشی...نذار بمیری و...اِل و بِل ....

همشونم دارن حرف حساب میزنن و درست میگنااما این وسط یک چیزی با چیزای دیگه نمیخونه!

اونایی که مادرند میدونند من چی میگم، اونایی که نیستند گوش کنند:

مادر شدن یعنی قبول یک مسئولیت پایان ناپذیر!

ازهمون موقع که برگه آزمایش رو میدن دستت، زندگیت واسه همیشه عوض میشه،دیگه هیچ وقت وهیچ وقت مثل قبل نمیشه.از همون لحظه کارهایی که تادیروز برات بی اهمیت بودو اصلا بهشون توجه نمیکردی، مهم میشه.دیگه نمیتونی چای و قهوه بخوری،فست فود بخوری،پِر پِر فلفل سیاه بپاشی رو غذات،نمیتونی موهات را رنگ کنی،آرایش کنی،مبادا سرب خاک بر سر بره تو خونت و برسه به جنین،دیگه نمیتونی صبحها کش و قوس بیای و راحت از خواب بلند شی، باید به دو بری دستشویی، معده ی خالیت رو بالا بیاری، تازه اگه خوش شانس باشی، اگه نوسان فشار و قند و حساسیت حاملگی و هزار کوفت و زهر مار دیگه نگیری!

بعدش میرسیم به دوران طلایی از شکل افتادن، معطل چی بپوشم و چرا این شکلی شدم ودماغ و پاهای ورم کرده و...

تا برسه به ماه های آخر، و شب نخوابیدن و سوزش معده و درد استخوانهای لگن که جا باز می کنند و تپش قلب و... حالا یه تکون هم بچه بخوره همش یادتون میره و غش و ضعف هم میکنید ها!

بعد زایمان میای خونه، خسته، مریض، ذوق زده، بچه ندیده! نوزاد آسیب پذیر، کوچولو و حساس، چهار چشمی باید حواست باشه...

یه ساعت شیر میدی، نیم ساعت راه میبری تا باد گلو بزنه، یه ربع میخوابه، جاش را عوض میکنی. بعد یه ساعت شیر میدی، نیم ساعت راه میبری، یه ربع میخوابه، جاش را عوض میکنی... و شبها حسرت نیم ساعت خواب پیوسته.... تا چند ماه کارت همینه، حالا اگه تازه مشکلی نباشه، خدای نکرده مریضی، چیزی... واکسن و شب بیداری و قولنج و دل درد را که حتماً داری! ناخنت را باید کوتاه کنی میخوای کوچولو را بشوری، موهات هم جمع کنی، کوتاه کنی، چون مثل برگ خزان میریزه از اثرات تغییر هورمونی!

چند ماه که بگذره، یه کم وارد میشی برنامت را تنظیم میکنی، یه کم جون میگیری. جون میگیری که حالا بدوی دنبالش! دستش را میگیره این ور و اون ور و غافل بشی خورده زمین، یه لامپک رو سرش دراومده مثل این کارتونها!

تا خوابش میبره باید بدوی کارهای عقب افتاده را انجام بدی، شام، نهار و گردگیری و... کم خوابی پدرت را درمیاره، التماس میکنی واسه ده دقیقه اضافه. و وااای به حال مادران شاغل! اگه بخوام ریز به ریز بنویسم میشه مثنوی هفتاد من!

حرف که میفته، باید باهاش حرف بزنی، بازی کنی، کتاب براش بخونی، اسب بشی سوارت بشه، کفگیر ملاقه بدی جنگ بازی کنه، به روی خودت نیاری که تا شکم رفته تو کابینت، داره اونجا را شخم میزنه، چون داره کشف میکنه! در روز شاید بیشتر از 10 بار مجبور بشی کمدها و کشوهای لباس  رو دوباره مرتب کنی و روی میزهای شیشه ای رو دستمال بکشی! غذا دادن بهش که خودش واقعا یک پروژه تمام وقته! باید سعی کنی بهش یاد بدی خودش غذا بخوره و در کنارش خودتم سعی کنی همه کالری و ویتامین و پروتئین و هزااار تا چیز دیگه رو به بدنش برسونی که مبادا وقتی بردیش مرکز بهداشت برای قد و وزن و چکاپ، اون خانمه یهو جلو بقیه مادرها بهت بگه خاااانم این چه وضعشه چرا برای بچه ت وقت نمیذاری، در ماه گذشته وزن نگرفته ها!

بعد باهاش بری بیرون، پارک ببریش... جواب سوالهای بی انتهاش را بدی، بهش یاد بدی شجاع باشه حقش را بگیره، مهربون باشه زور نگه...تو بازیهاش حق بقیه را نخوره...

مدرسه که رفت باید بهش دیکته بگی، ریاضی باهاش کار کنی، کلاس ورزشی ببریش. هر روز تا از مدرسه میاد خونه زود کیفشو بگردی دنبال یادداشت معلمش که خانم، بچه تون امروز خوب بود یا که نه، خیلی سربه هوا و بد بود! از زیر زبونش حرف بکشی که مامان جون مدرسه خوب بود؟ دوستهات خوب بودن اذیتت نکردن؟ اذیتشون نکردی؟!

سر و کله بزنی تا بشه نوجوان، اونوقت که دیگه فقط، باید حرص بخوری، با کی میره، با کی میاد؟ دوست ناباب به پستش نخوره، درسش افت نکنه، اعتماد به نفسش بالا باشه.... دانشگاه... کار... ازدواج.......!

مادر شدن، یعنی قبول یک مسئولیت پایان ناپذیر، اونایی که مادرند میدونند من چی میگم... و بیچاره مادری که تو تمام این راه، همراهی همسرش رو نداره...

یه زمانی به مامانم میگفتم :تو چرا بیخودی حرص میخوری، من سر خونه زندگی خودمم!

میگفت: مادر بشی میفهمی، یه مادر همیشه بهترین رو برای بچه اش میخواد، آرامش و آسایش رو، تو رفتی ولی فکرت همیشه توسر من هست، چه توبخوای چه نخوای.


فرشته های زندگی مون عمرتون با عزت 

کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط سیده خدیجه سعادتمند 95/1/12:: 9:55 صبح     |     () نظر
 
چقدر ثانیه ها نامردند...

 

چقدر ثانیه ها نامردند
گفته بودند که بر می گردند

برنگشتند و پس از رفتنشان
بی جهت عقربه ها می گردند

آه این ثانیه های نامرد
چه بلایی به سرم آوردند

نه به چشمم افقی بخشیدند
نه ز بغضم گره ای وا کردند

از چه رو سبز بنامم به دروغ
لحظه هایی که یکایک زردند

لحظه ها همهمه هایی موهوم
لحظه ها فاصله هایی سردند

آه بگذار ز پیشم بروند
لحظه هایی که یکایک دردند

 

ساقی ناصری


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط سیده خدیجه سعادتمند 95/1/6:: 11:47 عصر     |     () نظر